اشـــک بــــاران

آخـ ـریــن بـرگــــ سفـ ــ ـرنـ ـامـه بـ ــاران ایـن اسـت ..... کـه زمـیــ ــ ـن چـرکـیــ ــ ـن اسـت

آری، آری، زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست

گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست

 

نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت 20:51 توسط اشک باران|


ما حاشیه نشین هستیم.

مادرم می گوید: "پدرت هم حاشیه نشین بود، در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند و در حاشیه مرد."

من هم در حاشیه به دنیا آمده ام،

ولی نمی خواهم در حاشیه بمیرم!

برادرم در حاشیه ی بیمارستان مرد.

خواهرم همیشه مریض است.

همیشه گریه می کند، گاهی در حاشیه ی گریه، کمی هم می خندد.

مادرم می گوید: "سرنوشت ما را هم در حاشیه ی صفحه ی تقدیر نوشته اند."

او هر شب ستاره ی بخت مرا که در حاشیه ی آسمان سوسو می زند به من نشان می دهد.

ولی من می گویم: "این ستاره ی من نیست."

من در حاشیه به دنیا آمدم،

در حاشیه بازی کردم.

همراه با سگها و گربه ها و مگس ها در حاشیه ی زباله ها گشته ام تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.

من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.

در مدرسه گفتند: "جا نداریم."

مادرم گریه کرد.

مدیر مدرسه گفت: "آقای ناظم اسمش را در حاشیه ی دفتر بنویس تا ببینیم!"

من در حاشیه ی روز، به مدرسه ی شبانه می روم.

در حاشیه ی کلاس می نشینم.

در حاشیه ی مدرسه می نشینم و توپ بازی بچه ها را نگاه می کنم، چون لباسم همرنگ بچه ها نیست.

من روزها در حاشیه ی خیابان کار می کنم و بعضی شبها در حاشیه ی پیاده رو می خوابم.

من پاییز کار می کنم، زمستان کار می کنم، بهار کار می کنم، تابستان کار می کنم و در حاشیه ی کار، زندگی می کنم.


من سواد دارم ولی معنی بعضی کلمات را خوب نمی فهمم.

مثلا کلمه "تعطیلات" و "تفریح" و خیلی از کلمات دیگر را که در کتاب ها نوشته اند.

از پدرم هم پرسیدم ولی سواد نداشت!

من در حاشیه ی شهر زندگی می کنم.

من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم.

من در مدسه آموخته ام که زمین مثل توپ گرد است و می چرخد.

اگر من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم، پس چطور پایم نمی لغزد و در عمق فضا پرتاب نمی شوم؟

زندگی در حاشیه ی زمین خیلی سخت است.

حاشیه بر لب پرتگاه است، آدم ممکن است بلغزد و سقوط کند.

من حاشیه نشین هستم.

ولی معنی کلمه ی حاشیه را نمی دانم.

از معلم پرسیدم: "حاشیه یعنی چه؟"

گفت:"حاشیه یعنی قسمت کناره ی هر چیزی، مثل کناره ی لباس یا کتاب، مثلاً بعضی از کتابها حاشیه دارند و بعضی از کلمات کتاب را در حاشیه می نویسند؛ یا مثل حاشیه ی شهر که زباله ها را در آنجا می ریزند."

من گفتم: "مگر آدمها زباله هستند که بعضی از آنها را در حاشیه ی شهر ریخته اند؟"

معلم چیزی نگفت.

من حاشیه نشین هستم.

به مسجد می روم، در حاشیه ی مسجد نماز می خوانم، نزدیک کفشها؛

در حاشیه جلسه قرآن، قرآن خواندن را یاد گرفته ام.

قرآن کتاب خوبی است. قرآن ما حاشیه ندارد. هیچ کلمه ای را در حاشیه ی آن ننوشته اند.

اگر هم گاهی کلماتی در حاشیه آن باشند، آن کلمات حاشیه هم مثل کلمات دیگر عزیز و خوبند.

من قرآن را دوست دارم، خوب است همه چیز مثل قرآن خوب باشد.


قیصر امین پور

(زندگی در حاشیه- کتاب بی بال پریدن)


برچسب‌ها: زندگی در حاشیه, بی بال پریدن, قیصر امین پور
نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1392ساعت 9:5 توسط اشک باران| |

وقتی آسمان این همه بخیل است

وقتی ابرها ناخن‌خشكی می‌كنند


وقتی دست‌هایی كه باید سایبان مهربانی‌ات باشند، اینهمه كوتاهند


وقتی شاخه‌های بهار تا دیوار خانه تو نمی‌رسند

وقتی گردبادهای گریز در چشم‌هایت قدم می‌زنند

به سراغ دست‌های من بیا


به آغوش من كه برایت همیشه گرم است ...

عزیز من! این آغوش هر چند كوچك، ولی برای تو یك دنیا جا دارد.


این آغوش هرچند كوچك،

ولی می‌تواند سرمای ترسی كه در جانت بیتوته كرده است

را به تابستانی‌ترین ظهر ممكن برساند.



وقتی "گل‌ها فقط برای دیدن تو چانه نمی‌زنند"

و كسی نیست كه برایت زنده بماند و زندگی كند


وقتی ثانیه‌های حیات، سال‌اند،

وقتی مرگ در دو قدمی ما نفس می‌كشد و جوان می‌شود


وقتی دار و ندار جهان به پای اسلحه‌هایی می‌ریزد كه فقط بلدند آدم بكشند؛


به آغوش من بیا ...


به این مطمئن‌ترین مكان دنیا كه برای تو می‌تواند جان‌پناهی باشد.

چرا كه عاقلان دنیا! سرپناهت را به موشك گرفتند

و بازی‌های كودكانه‌ات را ناتمام گذاشتند.


عزیز من! من شاید كوچك باشم؛

شاید دست‌های من برای به آغوش كشیدنت كوتاه باشد.

ولی دلم به اندازه تمام تابستان‌های تاریخ گرم است

و آغوشم مطمئن‌ترین جا برای توست.


به آغوش من بیا و آرام بگیر ...

از این همه صدای مسلسل‌هایی كه در تاریخ راه می‌روند

و گوش جغرافیا را كر كرده‌اند.


به آغوش من از نگاه‌های هیز مردانی كه چشم‌هایشان روی شكمشان باد كرده است و لبخند می‌زنند تا دندان‌های كرم‌خورده‌شان را به زنان روی دیوار نشان دهند.


عزیز من،

خواهركم،

مطمئن‌ترین و گرم‌ترین نقطه جغرافیا

آغوش كوچك من است كه برادر بزرگ توام.



به آغوش کوچک من بیـا ...



برچسب‌ها: به آغوش کوچک من بیا
نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1392ساعت 16:55 توسط اشک باران| |



من، تو، او


من به مدرسه مي‌رفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه مي‌رفتي چون به تو گفته بودند بايد دکتر شوي
او هم به مدرسه مي‌رفت اما نمي‌دانست چرا



من پول توجيبي‌ام را هفتگي از پدرم مي‌گرفتم
تو پول توجيبي نمي‌گرفتي، هميشه پول در خانه‌ي شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدرسه کنار خيابان آدامس مي‌فروخت

معلم گفته بود انشا بنويسيد

موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت


من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم مي‌گفت با علم مي‌توان به ثروت رسيد
تو نوشته بودي علم بهتر است

شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي‌نيازي

او اما انشا ننوشته بود برگه‌ي او سفيد بود

خودکارش روز قبل تمام شده بود


معلم آن روز او را تنبيه کرد
بقيه بچه‌ها به او خنديدند
آن روز او براي تمام نداشته‌هايش گريه کرد
هيچ‌کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمي‌دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته
شايد معلم هم نمي‌دانست ثروت وعلم گاهي به هم گره مي‌خورند

گاهي نمي‌شود بي ثروت از علم چيزي نوشت



من در خانه‌اي بزرگ مي‌شدم که بهار توي حياطش بوي پيچ امين‌الدوله مي‌آمد
تو در خانه‌اي بزرگ مي‌شدي که شب‌ها در آن بوي دسته گل‌هايي مي‌پيچيد که پدرت براي مادرت مي‌خريد
او اما در خانه‌اي بزرگ مي‌شد که در و ديوارش بوي سيگار و ترياکي را مي‌داد
که پدرش مي‌کشيد

سال‌هاي آخر دبيرستان بود

بايد آماده مي‌شديم براي ساختن آينده


من بايد بيشتر درس مي‌خواندم دنبال کلاس‌هاي تقويتي بودم
تو تحصيل در دانشگاه‌هاي خارج از کشور برايت آينده‌ي بهتري را رقم مي‌زد
او اما نه انگيزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار مي‌گشت

روزنامه چاپ شده بود

هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت


من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي‌هاي کنکور جستجو کنم
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته است
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس‌هاي روزنامه آن را به کناري
انداختي
او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه

براي اولين بار بود در زندگي‌اش که اين همه به اوتوجه شده بود !!!!


چند سال گذشت

وقت گرفتن نتايج بود


من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي‌ام بودم
تو مي‌خواستي با مدرک پزشکي‌ات برگردي همان آرزوي ديرينه‌ي پدرت
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود

جامعه‌ي ما هميشه قضاوت مي کند


من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند
تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند

زندگي ادامه دارد

هيچ وقت پايان نمي گيرد


من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!
تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!
او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!



من , تو , او
هيچگاه در کنار هم نبوديم
هيچگاه يکديگر را نشناختيم

اما من و تو اگر به جاي او بوديم
آخر داستان چگونه بود ؟؟؟

هر روز از كنار مردمانی می گذريم كه يا من اند يا تو و يا او

و به‌راستی

نه موفقيت‌های من به‌تمامی از آن من است

و نه تقصيرهای اوهمگي از آن او



نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1392ساعت 13:2 توسط اشک باران| |

در این روزهای آخر اسفند


وقتی که خانه ات کلاه سفیدش را

                                   به احترام بنفشه ها

                                                           از سر بر می دارد


تو نیز خاکسترهای تلخ این زمستان را


                                                                 از آستین بتکان


و چشم های غبار گرفته اش را


                           با روزنامه های بد خبر دیروز


                                                                       برق بینداز



*****


تا تعبیر خواب های اردی بهشتی ات


                                                              راه زیادی نمانده است


شاعر: عباس صفاری

(کلیک- وبلاگ شاعر)





پیشاپیش سال نو بر شما مبارک

نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1391ساعت 16:47 توسط اشک باران| |

قهــر مکن ای فرشتـه روی دلارا
نــاز مکن ای بنفشـه مـوی فریبـا

بر دل من گر روا بود سخن سخت
از تو پسندیده نیست ای گل رعنـا

شـاخـه خشکی به خـارزار وجودیم
تا چه کند شعله های خشم تو با ما

طعنه و دشنـام تلـخ اینهمه شیریـن
 چهره پر از خشم و قهر اینهمه زیبـا

نــاز تو را می کشم به دیــده منـت
سر به رهت می نهم به عجز و تمنا

از تو به یک حرف نـاروا نکشم دست
 وز سـر راه تـو دلـــربـــا نکشـم پـــا

عـاشــق زیبــاییــم، اسیــر محبـت
هر دو به چشمـان دلفـریب تـو پیدا

از همه بـازآمدیم و بـا تـو نشستیـم
تنهــا تنهــا به عشـق روی تو تنهــا

بـوی بهـــار است و روز عشـق و جـوانــی
 وقت نشاط است و شور و مستی و غوغا

 خـنــــده گــل را ببیـن بـه چـهـــره گـلـــزار
آتــش مـِـی را بـبـیـن بـه دامــن مـیـنـــــــا

سـاقــی مـن، جــام من، شــراب من امــروز
نـوبـت عشــق است و عیـش و نوبـت صحــرا

آه چه زیبــاست از تــو جــام گرفتـن
وزلـب گـــرم تـو بوسـه های گــوارا

لـب به لـب جــام و سـر به سینه سـاقــی
آه که جــان می دهـد به شـاعــر شـیـــدا

از تـو شنیـدن تـرانــه هـای دل انـگـیـــــز
بـا تــو نشـسـتــن بـهــــار را به تمــاشـــا

فـــردا فـــردا مـگــو کـه مـن نفــروشـم
عـشـــرت امــروز را بـه حســرت فــــردا

بـس کـن ز بـی وفــایـی بـس کــن
بــازآ ! بــازآ ! به مهــربـانـی بــازآ !

شـایـد بـا این سـرودهـای دلاویــز
بـاردگــر در دل تـو گـرم کنم جـــا

بـاشـد کــز یـک نـوازش تـو دل من
 گـردد امـروز چون شکوفه شکوفا
شاعر : فریدون مشیری


آشتی؟؟؟


برچسب‌ها: آشتی, شعر نو, فریدون مشیری
نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1391ساعت 22:10 توسط اشک باران| |

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد
و برمی گشت !
پرسیدند :
چه می کنی ؟
پاسخ داد :
در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ...
گفتند :
حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است
و این آب فایده ای ندارد
گفت :
...شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،
اما آن هنگام که خداوند می پرسد :
زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم :
هر آنچه از من بر می آمد !!!!!
 

دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب،
اگر گم شد هرچه هست دوستی نيست

برچسب‌ها: گنجشک و آتش, داستانک, داستان کوتاه, دوستی
نوشته شده در چهارشنبه 10 آبان1391ساعت 19:36 توسط اشک باران| |

 

 


برچسب‌ها: بدون شرح
نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور1391ساعت 20:18 توسط اشک باران| |

تا جایی که فهمیده‌ ام قرار نبوده این ‌قدر وقت‌مان را در آخور‌های سرپوشیده‌ی تاریک بگذرانیم به جای چریدنِ زندگی و چهار نعل تاختن در دشت‌های بی‌مرز...

قرار نبوده تا نم باران زد، دست‌پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم...

قرار نبوده اینقدر دور شویم و مصنوعی ...ناخن‌های مصنوعی، دندانهای مصنوعی، خنده‌های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه‌های مصنوعی...

حتما‌ً قرار نبوده بزهایی باشیم که سنگ‌نوردی مصنوعی در سالن می‌کنند به جای فتح صخره‌های بکر زمین...

هر چه فکر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این‌چنین با بغل دستی‌های‌مان در رقابت‌های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاه‌ها و مدرک‌های ما رد بشود … باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نیلبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند…

قرار نبوده این ‌همه در محاصره‌ی سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا...

قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی‌شک این همه کامپیوتر و پشت‌های غوزکرده‌‌ی آدمهای ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده؛ تا به حال بیل زده‌اید؟ باغچه هرس کرده‌اید؟ آلبالو و انار چیده‌اید؟… کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست… این چشم‌ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.

قرار نبوده خروسها دیگر به هیچ‌کار نیایند و ساعت‌های دیجیتال به‌جایشان صبح‌خوانی کنند. آواز جیرجیرک‌های شب‌نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.

من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه‌‌ی دار و ندار زندگی‌مان، همه‌ی دغدغه‌ی زنده بودن‌مان...

قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد...

قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره‌ها نخوابیده باشیم...

قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا علیه خورشید عالم‌تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.

قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پای‌مان یک‌بار هم بی‌واسطه‌ی کفش لاستیکی/چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد...

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه‌ی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم...

چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین‌قدر می‌دانم که این‌همه “قرار نبوده”‌ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی‌مان را آشفته‌ و سردرگم کرده…آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سردر نمی‌آوریم چرا...

 


اگه کسی میدونه اصل نوشته از کیه خوشحال میشم بهم اطلاع بده

ممنون

 

نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1391ساعت 23:23 توسط اشک باران| |

 
 
 
پا به پای کودکی هایم بیا
 کفش هایت را به پا کن تا به تا
 
قاه قاه خنده ات را ساز کن
باز هم با خنده ات اعجاز کن
 
پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با کسی جز دوست همبازی نشو
 
 
بچه های کوچه را هم کن خبر
 عاقلی را یک شب از یادت ببر
 
خاله بازی کن به رسم کودکی
 با همان چادر نماز پولکی
 
 
طعم چای و قوری گلدارمان
 لحظه های ناب بی تکرارمان
 
مادری از جنس باران داشتیم
در کنارش خواب آسان داشتیم
 
 
 
یا پدر اسطوره دنیای ما
 قهرمان باور زیبای ما
 
قصه های هر شب مادربزرگ
 ماجرای بزبز قندی و گرگ
 
غصه هرگز فرصت جولان نداشت
 خنده های کودکی پایان نداشت
 
 
هر کسی رنگ خودش بی شیله بود
 ثروت هر بچه قدری تیله بود
 
ای شریک نان و گردو و پنیر !
 همکلاسی ! باز دستم را بگیر
 
مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
 آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟
 
حال ما را از کسی پرسیده ای ؟
 مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟
 
حسرت پرواز داری در قفس؟
 می کشی مشکل در این دنیا نفس؟
 
 
سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟
 رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟
 
رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟
 آسمان باورت مهتابی است ؟
 
 
هرکجایی شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم کودک بمان
 
باز باران با ترانه ، گریه کن !
 کودکی تو ، کودکانه گریه کن!
 
 
ای رفیق روز های گرم و سرد
 سادگی هایم به سویم باز گرد
 
 
 
 
شـاعـــر : نـازنـیــن مــرادی
 

 
اگه خیلی وقته ندیدین کسی از ته دل بخنده ،  این فایل رو ببینید!!!
 
 

برچسب‌ها: پا به پای کودکی هایم بیا, شعر, نازنین مرادی, الکی خوش, کودکی
نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد1391ساعت 21:13 توسط اشک باران| |

Design By : nightSelect.com